تبلیغات
طرح های تنهایی دلم..
طرح های تنهایی دلم..
به نام همان که مثل هیچ کس نیست....و به نام او همان که من را افرید...
درباره وبلاگ


به نام همان که مثل هیچ کس نیست..وبه نام او همان که من را افرید...سلام ..نیلو هستم متولد 1372.عاشقه کتاب و رمان و شعرو شاعریو فریدون مشیریو هنرو معماریووو از این جور چیزا دیگه!!..خلاصه روحیه ی حساس و لظیف و برگ گلیی داریم دیگه!....تو این وبلاگم برای هیچ شخصه خاصی نمینویسم همونجوری که از اسمش معلومه فقط واسه دله خودم مینویسم فعلا واسه خاطر کنکوری بودنم نمیتونم زیاد اپ کنم فقط وقتایی که دلم میگیره میام سراغش!...مرسی که اومدین اینجا نمیشناسمت ولی حتما حتما حتما نظر بده..دقت کن گفتم حتما!!دوست دارم نظرتو بدونم به خدا ثواب داره ها!..(انتقاد هم میپذیرم از تو دوست نادیده!..)
..............................

میسپارمت به خدا...
همان خدایی که..
هیچوقت نخواست ...
تو را به من بسپارد...!
...............................


آدم های ساده را
دوست دارم...

همان ها که ...
بدی هیچ کس را
باور ندارند...

همان ها که
برای همه لبخند دارند..

همان ها که ...
همیشه هستند،..
برای همه هستند...

آدم های ساده را باید
مثل یک تابلوی نقاشی...
ساعت ها تماشا کرد؛..!

عمرشان کوتاه است.

بس که
هر کسی از راه می رسد

یا ...
سوء استفاده می کند..

یا زمینشان می زند..

یا درس ساده نبودن
بهشان می دهد...

آدم های ساده را
دوست دارم...

بوی ناب “آدم” می دهند …!

مدیر وبلاگ : نیلوفر





Random Icons

كد موسیقی برای وبلاگ

تصاویر زیباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاویر زیباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاویر زیباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاویر زیباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی


Love Icons







Love Icons

تصاویر زیباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاویر زیباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

نویسندگان
نیلوفر (33)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : نیلوفر


روی گونه هایم سد می سازم ...!


هر قطره از این اشک ها....


شهری را شاعر خواهد کرد ....!



...................................................................................

پ.ن:چـقــدر سـخـت اسـت که لبـــریــز باشـی از گفتــن

ولــی در هـیــچ ســـویـت مـحــرمـی نبـــاشــد ... !

高傲的风度忧伤个性图





نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : نیلوفر



یادت می آید...
؟!

تماشای آسمان شب را؟...

خوشه ی پروین را...

دب کوچک و بزرگ....

و آن ستاره ی پر نور ...

 که اسمش را بلد نبودیم..!

یادت هست...

 گفتم امشب شهاب باران است....

میگویند هر وقت شهاب دیدی آرزویت را بگو...

بیا تمام آرزوهایمان را بگوییم...

هر شهاب یک آرزو...

بی قرار شنیدن تک تک آرزوهایت بودم...

یادت می آید...

 چشمان من به آسمان بود...

 گفتم آن یکی را دیدی؟ ...یالّا بگو..!

نگاهت که کردم به من خیره شده بودی...

گفتی : تو...

 گفتم نه نه اول تو بگو...

گفتی: آرزویم را گفتم ...((تو))...!

راستی هنوز آرزویت را به یاد داری...؟!!


............................................................

+:نمیدونم چرا ولی هر وقت میخونمش بغضم میگیره...!

http://s2.picofile.com/file/7277428816/6s6d54iodvdfhf113hl.jpg







نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : نیلوفر



زبانم قاصر شده...


اما تو نگاه من را می فهمی...

به چشمانم خیره شو ....

عمق حرف هایم را اندازه بگیر...

چشمانم همه چیز را می گویند...!

نیازی نیست با واژه های مبهم گنگت کنم....





نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : نیلوفر


این روزها احساس می کنم ...


چقدر شبیه سکوتم
...!


چون با کوچکترین حرفی می شکنم ....


..............................................

پ.ن: خدایا.....






نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 27 فروردین 1391 :: نویسنده : نیلوفر

 

 

من با عشق اشنا شدم...

وچه کسی این چنین اشنا شده است؟!...

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود...

هنگامی لب به زمزمه گشودم ...که مخاطبی نداشت...

وهنگامی تشنه اتش شدم...

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا....!

.....................................................

پ.ن+دلی که عشق ندارد وبه عشق نیاز دارد..ادمی را همواره در پی گمشده اش

ملتهبانه به هر سو میکشاند..

پ.ن+حاله عجیبی دارم اینروزا....

پ.ن+خستم.....خیلی خسته....

پ.ن+دوست دارم قالبه وبو عوض کنم ولی حیفم میاد اخه قالبمو دوست دارم...!






نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 18 فروردین 1391 :: نویسنده : نیلوفر



 

 

دلت گرفته باشد و من نباشم؟!

نه!..

دلت که گرفت این شعر را بخوان...

من جایی میان سطرهای این شعر مرده ام..

تو را  خودم چشم زدم ...

بس که نوشتمت میان شعرهایم...

بی انکه اسپند بچرخانم به دور وازه ها....

تورا خودم چشم زدم....

می دانم...

تو غمت را به من بده...

دلت را به هر که میخواهی..!

عشق تاوان سنگینی دارد...

.......................................

+خدا جونم دلم گرفته خیلی...

+هیچکدوم این پستا مخاطب خاص ندارن..!






نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 1 فروردین 1391 :: نویسنده : نیلوفر




365 روز گذشت...

بعضیا دلشون شکست...

بعضیا دل شکوندن...

خیلیا عاشق شدن...

خیلیام تنها...!

گریه کردیم...

خندیدیم...

چند ساعتی میشه که سال 90 با تمام روزها و خاطراتمون گذشته...

و اما  سال جدید خدایا...خودت برامون دعا کن...!





نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 23 اسفند 1390 :: نویسنده : نیلوفر



هیچ چیز نگفت..اما چشمانش را ارام بست...

در عوض این من بودم که سخن میگفتم...

با صدایی که می لرزید و با بغضی که گلویم را بسته بود...

به او زل زدم هر چند که چشمانش را بسته بود..

اما من یقین داشتم که سنگینی نگاهم را با بند بند وجودش حس می کند..!

به او گفتم از محبتی که داشت بیهوده در مرداب خود خواهیش تلف می شد...

از قلبی مهربان که بازیچه دست روزمرگی هایش شده بود...

از هیا هویی دلنشین که گم شده بود در لابه لای سکوت تلخش...

به او گفتم " لا اقل ارام تر سکوت کن..!که این صدای بی اعتنا بودنت همچون تیشه ای شده بر لحظه لحظه ی زندگی ام...!"

گفتم از شکسته شدن دل هایی که شکستن حقشان نبود....

ان قدر گفتم وگفتم که دیگر حرفی برای گفتن نماند...

من حرفهایم را زدم اما او مثل همیشه سکوت کرده بود...

نامش از عمق جانم برخاست...وشاید برای این بود که بر جانش نشست..!!

چشمانش را باز کرد..دیدگانش تر بود اما...!!

لبخندی محو روی لبانش نقش بسته بود..فقط یک لبخند بود و بس..

همه چیز را درست نکرد..اصلا هیچ چیز را درست نکرد...فقط یک لبخند بود

همین...!

بهار که نزدیک میشود دانه های برف یکی یکی اب می شوند...

وشاید من شاهد اب شدن اولین برف بودم...!
..........................................................................

پ.ن: هی......! بله اینطوریاس...!






نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 19 اسفند 1390 :: نویسنده : نیلوفر



میان جمعیت این همه ادم...

ودر میان هجوم نگاه...

خنده و حرف...

گاهی من فکر میکنم...

روی زمین خدا هیچ کس نیست...!

کاش بودیو می دیدی ...

که دنیای من بی تو...

چقدر "از زندگی خالیست"...!






نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 11 اسفند 1390 :: نویسنده : نیلوفر




تو از "
عشق"هیچ نمیدانی...!

جرقه ایست ناغافل...

شعله میکشدو میسوزانتت...

اما تو را باکی نیست...!

در نمی یابی که داری می سوزی...!

این سوختن را دوست داری...

اگر "او" با تو باشد...!

در کنارت...





نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 3 اسفند 1390 :: نویسنده : نیلوفر


کاش یا دل نداشتیم
...
یا بلد بودیم پیشه خودمون نگهش داریم...!


تصاویر زیباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی 





نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 26 بهمن 1390 :: نویسنده : نیلوفر

نه اینکه بی تو ممکن نیست...

نه اینکه بی تو میمیرم...

به قدری مسریه حالت که دارم عشق میگیرم...!

همه دلشورم از اینه که عشق اندازه ی حاله...

تو جوری عاشقی کن که نفهمم عشق کوتاهه...!

آیکـُن های ِ دختره





نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 23 بهمن 1390 :: نویسنده : نیلوفر



نمیتوان دنبال عشق گشت....

خودش بدون خبر می اید...

وتو میمانی و یک حس غریب...

که اگر بخواهی در برابرش بایستی...

خودت را انکار کرده ای...

و فریادت را از درون خاموش ....!







نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 20 بهمن 1390 :: نویسنده : نیلوفر



اوایل کوچک بود...یعنی من اینطور فکر میکردم...

اما بعد بزرگ وبزرگ تر شد....انقدر که نمیشد ان را در غزلی

یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد....!

حجم اش بزرگ تر از دل شد...

ومن همیشه از چیزهایی که حجمشان از دل بزرگ تر میشود میترسم....!!

از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگیش رانمیتوان  با کلمات انداز ه گرفت....

یا در دوستت دارم خلاصه کرد...به شدت ترسیده ام...!!

از حقارت خودم لجم گرفته است...

از ناتوانی و کوچکی روحم....

فکر میکردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند...

فکر میکردم این من هستم که ان را افریده ام وبرای همیشه همینطور باقی خواهد ماند....

اما نماندو به سرعت بزرگ شد...

انقدر که وسعتش از مرز های دوستداشتن فراتر رفت...!

انقدر که دیگر از من فرمان نمیبرد...!

انقدر که حالا میخواهد مرا در خودش محو کند...!

اکنون من با تمام توانی که برایم باقی مانده میگویم:

دوستت دارم...!

تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس میکنم...

رها شوم...!






نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 16 بهمن 1390 :: نویسنده : نیلوفر

و من اما ... با این که یقین ام شده ...

که تو نمی آیی " هرگز" ...

ولی هر روز غروب بدون آن که بخواهم ...

خود را در ایستگاه قطار می بینم... !!

وشاید باورت نشود .....

 همیشه سکوییبلند پیدا می کنم ‌....
 
که تو در میان هجوم جمعیت مرا ببینی !

وامشب سرد زمستان ....

دوباره پیرمرد جارو به دست ...

باصدای خش خش جارویش ....

از زیر عینک ذره بینی اش...

 مرا نیز جارو کرد ....

و آن هنکام که ....

در ایستگاه را قفل می زد...

آرام زیر لب گفت :" هرگز "نمی آید....!

و من نگاهی به آسمان خاکستری وسرد شهر می کنم ....

و خیسی صورت ام را...

 با آستینپالتوی بلندی که تو برایم خریده بودی...

و حالا دیگر دارد نخ نما می شود ....!

پاک می کنم ....

فردا غروب ...

زودتر در ایستگاه خواهم بود...!
 
می آیی.. .

من میدانم....!





نوع مطلب :
برچسب ها :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3