اوایل کوچک بود...یعنی من اینطور فکر میکردم...
اما بعد بزرگ وبزرگ تر شد....انقدر که نمیشد ان را در غزلی
یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد....!
حجم اش بزرگ تر از دل شد...
ومن همیشه از چیزهایی که حجمشان از دل بزرگ تر میشود میترسم....!!
از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگیش رانمیتوان با کلمات انداز ه گرفت....
یا در دوستت دارم خلاصه کرد...به شدت ترسیده ام...!!
از حقارت خودم لجم گرفته است...
از ناتوانی و کوچکی روحم....
فکر میکردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند...
فکر میکردم این من هستم که ان را افریده ام وبرای همیشه همینطور باقی خواهد ماند....
اما نماندو به سرعت بزرگ شد...
انقدر که وسعتش از مرز های دوستداشتن فراتر رفت...!
انقدر که دیگر از من فرمان نمیبرد...!
انقدر که حالا میخواهد مرا در خودش محو کند...!
اکنون من با تمام توانی که برایم باقی مانده میگویم:
دوستت دارم...!
تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس میکنم...
رها شوم...!